گشتی در بزرگترین نمایشگاه کتاب جهان در فرانکفورت
دوست داشتم بزرگترین نمایشگاه کتاب دنیا را از نزدیک ببینم و چه نقشهها که نکشیده بودم. به روزهای رفتن که رسیدم، دیدم دستم خالی است و هیچکس حتی محض رضای خدا نکرده چند صفحه حرف حساب بنویسد که مثلا در فرانکفورت باید کجاها رفت و چه چیزهایی را دید.
آنها که نقش «مادر سفر» را داشتند، فکر میکردند فقط وظیفه دارند بلیت سفر را تهیه کنند. در سالنهای «مسی سنتر» فقط یک ناظر بودم، نه یک خبرنگار؛ ناظری که از قضا خبرنگار هم هست؛ خبرنگاری که عکس هم میگیرد و گاهی داستانکی مینویسد. این چند سطر، نگاه منتقدانهی یک نویسنده را دارد و قلم یادداشتهای یک روزنامهنگار را؛ درددلهایی است که شاید خواندنی باشد.

فرانکفورتی که من دیدم
گیج زدن بعد از پروازی طولانی احتمالا حالتی طبیعی است؛ حداقل برای ما که عادت زیادی بهش نداریم. رسیده و نرسیده بار و بنهمان را می دهیم ببرند و خودمان راهی نمایشگاه کتاب میشویم. آلمان، بهدلیل اروپایی بودنش و فرانکفورت بهخاطر قدمتش در ذهن آدم رویایی میسازند که فقط با دیدنش به واقعیت میپیوندد. خانههای نیمهخراب و متروی شلوغ فرانکفورت سرابی را که از آنجا ساختهایم محو میکند. در راه نمایشگاه دیدن چیزی آشنا حالمان را جا میآورد؛ "بقالی مشقاسم".
غرفهی ایران در نمایشگاه در سالن تبعیدیهاست؛ سالنی که ناشران غیر انگلیسی و غیر آلمانی و غیر فرانسوی را به آنجا راندهاند. اغلب از آسیا یا اروپای شرقی، که فقط خودشان زبان خودشان را میفهمند.
توزیع کتاب در غربت
در سالن5 یک پخشکنندهی کتاب را میبینم که کتابهایش فارسی است. با او که همصحبت میشوم، میفهم ایرانی است و ساکن آلمان. پیشتر برای دیگران کار میکرده و حالا مستقل شده. یک مرکز پخش کوچک دارد و البته کار و کاسبیاش حسابی به هم ریخته چون بچههای نسل مهاجر، دیگر کتاب فارسی لازم ندارند. مهاجران هم یا اهل کتابخواندن نیستند یا نیازهای مطالعاتیشان را از طریق پست و اینترنت و سفرهای گاه و بیگاه تامین میکنند.
فرصت زیادی نداریم و باید زودتر اسباب و وسایلمان را برداریم و به سمت شهرک "کنگشتاین" برویم که محل استقرار گروهمان است.
سالن کودک ونوجوان
بیشتر مراجعان سالن کودک و نوجوان آلمانی هستند. غرفهدارها کتاب میفروشند و من تعجب میکنم از آن همه شعارهایی که شنیده بودم؛ دستکم «آنجا فقط کپیرایت خرید و فروش میشود» ملکهی ذهنم شده است. علاوه بر غرفههای کتاب، غرفههای فروش اسباببازی و لوحها و صفحههای موسیقی هم کم نیستند.
یکی از ناشران آلمانی ابتکار جالبی دارد؛ بخش کوچکی از غرفهاش را برای دیدار با نویسنده اختصاص داده و مردم برای شنیدن بازی 3 نفرهی 2 مجری و نویسنده باید بیرون غرفه بایستند. راهرو بسته شده است و باید با تنهزدن رد بشویم. در انتهای این راهرو، غرفهی اشپیگل قرار گرفتهاست. بااشتیاق عجیب و غریبی سراغ این غرفه میروم و مجموعهی منشورات اشپیگل را ورق میزنم.
اشپیگل بزرگترین موسسهی رسانهای آلمان است؛ با 12 رسانه از "اشپیگل آنلاین" تا "شبکه تلویزیونی".
یکی از غرفهها، مجموعه کتابهای کمیکی دربارهی 2 پسر همجنسگرا میفروشد. توجهام جلب میشود و کتاب را تورقی میکنم و یواشکی نگاهی میاندازم به صف دخترهای نوجوانی که کتاب را در دست گرفته و با دقت آن را مرور میکنند. با خودم قرار میگذارم که در اولین فرصت، راز این پدیده را از یک روانشناس بپرسم.

جایی برای استراحت بازدیدکنندگان
دلآشوبه در غرفه ایران
بینظمی غرفهی ایران اذیتم میکند. داخل غرفه پر است از مهمانهایی که در تهران کمتر فرصت میکنند کنار هم بنشینند. فرش ماشینی بزرگی زیر پاست که دائم جمع میشود و دل آدم از بینظمیاش آشوب میشود. یک میز بزرگ جلسه، بیشتر فضای غرفه را اشغال کرده است.
هیچ نامی از ایران در غرفه نیست. بیشتر روزهای نمایشگاه سپری شده و مسئول غرفهی ایران تازه متوجه کمبود نام ایران در غرفه شده است. به همکارانش اعتراض میکند که چرا تابلویی را که برای غرفه طراحی کردهام نصب نکردهاید و به این ترتیب تابلوی طراحیشده ایشان بعد از چند دقیقه رخ مینماید؛ بنر بزرگی با ابعاد حدود 2 در 3 متر. IRAN بزرگی با 3 رنگ پرچم در بالای آن و گنبد حرم رضوی، پلخواجو، برج آزادی، کویر و چند نماد دیگر از ایران، ملغمهای ساختهاند برای معرفی ایران به مخاطبان. اعتراض میکنم که واقعا طراحان شما در این حد بودهاند. کسی در جوابم میگوید این را حاجآقا خودشان طراحی کردهاند.
غرفهداران ایرانی بیشتر پاسخگوی فارسیزبانان هستند و تک و توک مهمانهای خارجی، بیبهره از غرفه بیرون میروند. بنری از موسسهی "رویان"؛ معرفی گوسفند "رویانا" و دکتر سامانی دوستداشتنی، جوابگوی مراجعانی هستند که دربارهی تولید سلولهای بنیادین و مسائل شبیه آن پرسش دارند. فهمیدهام که از نوادگان "عمان سامانی" است. «گنجینة الاسرار» را با حس عجیبی میخواند و تفسیر میکند. چند بیت معروف را که عادت کردهایم در محرم گاهی بشنویم مرور میکند؛ خندهام میگیرد از این تناقضات؛ ماه رمضان، فرانکفورت و امام حسین(ع).
کتابهای قفسه، بینظم و پرتعداد هستند. بروشورهای درستی برای معرفی ناشران و کتابهای ایرانی در غرفه وجود ندارد.
حدود 10نفر با عناوین مختلف در غرفهی ایران مسئولیت دارند. کتابها هم که ظاهراً همه "نمونه" هستند و برای "معرفی" نشر ایران، به هر خواهندهای در ازای چند دلار یا یورو فروخته میشوند!
یکی از ناشران ایرانی که در غرفهی ایران میزی در اختیار دارد، تعدادی کتاب نفیس و گرانقیمت با خود آورده تا به علاقهمندان بفروشد و در بیشتر مواقع، مشغول تبلیغ آنهاست.
آدم از وضع غرفه دل آشوبه میگیرد، بیشتر از هر چیزی، از فرصتی که از دست میرود.
شنبه بازار سیداسماعیل
به پیشنهاد دوستانی که تجربهی چندین ساله در سفر فرانکفورت دارند، شنبه صبح اول وقت را بهجای نمایشگاه، میرویم شنبهبازار کنار رود "ماین". دیدن این شنبهبازار، تجربهی خوبی است. اطراف رود ماین زیباست؛ منظرههایی دوستداشتنی در این سو و کمی آن سوتر، نماهایی از آسمانخراشهای فرانکفورت. میانِ بند و بساط شنبهبازار همه چیز پیدا میشود؛ از موبایلهای اسقاطی و مجسمههای گچی تا ماسکهای چوبی مثلاً آفریقایی، لباس، کفش، مجلههای قدیمی، کتابهای مستعمل و لوازم دندانپزشکی. اما دستگاه "آگراندیسمانی" که یک نمونهاش را در دورهی نوجوانی داشتم بیش از هر چیز توجهام را جلب میکند. شنبه بازار ماین چیزی شبیه به بازار سید اسماعیل تهران است به شرطی که کنار زایندهرود بر پا شدهباشد. به ساعتمان نگاه میکنیم و احساس تکلیف میبردمان سمت نمایشگاه.

نمایشگاهِ باقی قضایا و البته کتاب
میدان "هاپتبانهوف" مرکز عجیبی است؛ جایی مثل محدودهی راهآهن تهران؛ عدهای جوان کنار میدان ایستادهاند و بدون تعارف و دردسر در حال خرید و فروش مواد مخدر هستند و البته کلاً از پلیس خبری نیست. وارد نمایشگاه میشویم. در گوشهای از محوطهی میان سالنهای نمایشگاه، یک مسابقه برپاست با غرفهی کوچکی از جوایز. شرکتکنندگان باید توپ را با پا به داخل یکی از 2 سوراخ تختهای که حکم دروازه را دارند، بفرستند. در کنار همین بساط، یک فوتبالدستی هم گذاشتهاند و بچه و بزرگ را مشغول کردهاند. عدهای آکروباتیست که حتماً با دعوت رسمی به نمایشگاه آمدهاند، برج چند طبقهای را با ایستادن روی کول همدیگر میسازند.
میروم طبقهی اول یکی از سالن ها؛ لابهلای غرفهها تعداد زیادی فروشندهی تقویم، دفترچه خاطرات و یادداشت، کارت تبریک و کارت پستال و... هستند و اساساً کارشان همه چیز هست غیر از کتاب!
در سالن کتابهای تصویری هم غرفهدارها تلاششان را برای تبلیغ میکنند. بیشتر غرفهها عکسهای اروتیک را برای تزیین و احتمالا جلب مخاطب انتخاب کردهاند. زیادی این عکسها واقعا اعجابآور و مشمئزکننده است.
اگر کسی هیچ علاقهای به کتاب نداشته باشد و حتی یک فصل از یک کتاب کوچک را هم نخوانده باشد یا حتیتر بیسواد باشد، باز هم در نمایشگاه کتاب فرانکفورت سرش گرم میشود.
مراقب تروریستها باش
میروم سالن شماره 8؛ سالن یک طبقهای که بزرگترین سالن نمایشگاه است و بیشتر ناشران انگلیسیزبان در آن حضور دارند. حضور ناشران آمریکا و انگلیس در این سالن بسیار چشمگیر است؛ از جمله انتشارات پنگوئن، ناشر کتاب «آیات شیطانی». ناشران رژیم صهیونیستی هم در همین سالن هستند. تعدادی مامور، ساکها و کیفهای بازدیدکنندگان را فقط در این سالن وارسی میکنند.
بیشتر از همهی سالنها سرگرم کتاب میشوم. فضای اینجا کاملاً شبیه نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران است، به ویژه شبستان مصلا. در راهروها که قدم میزنم، کتابهای زیادی را برای خرید انتخاب میکنم. برخی از ناشران تاکید میکنند که کتابهایشان تنها برای نمایش است و برخی دیگر با تاکید نوشتهاند همه چیز برای فروش است و برخی دیگر کتابها را با تخفیفهای حتی 50 درصدی میفروشند. خیلیها تاکید میکنند که دو روز آخر همهی کتابها را میفروشند، برخی هم تابلو زدهاند که عکس نگیرید.

کتابهای نظامی نمود ویژهای دارند. تصورش برایم سخت است که این همه کتاب که چاپ شده برای معرفی ابزار و ادوات نظامی- از هواپیما گرفته تا تانک و تفنگ- ، مشتری داشتهباشد. به تواتر، کتابهای سکسی و نظامی را میشود بین قفسههای این سالن پیدا کرد. در سالنهای قبلی، بخش جنسی را حتی با رنگ و لعاب بیشتری میشد پیدا کرد؛ اما کتاب نظامی فقط در اینجا وجود دارد و بس.
کتابی توجهام را جلب میکند؛ "اسلام، قرآن و کلاشنیکف". ظاهرا کتابی تحلیلی است درباره خشونت و ترور که البته تنها در دین اسلام وجود دارد! باید به نویسنده خسته نباشید گفت. اگر با چشم خودم این همه کتاب نظامی را که از غرب برای بزرگترین نمایشگاه کتاب دنیا آورده شدهبود، نمیدیدم، حتماً باور میکردم که نویسنده چقدر در عذاب بوده از دیدن اتفاقات خشونتبار این سمت دنیا. کاش نویسندهی کتاب هم آمده بود نمایشگاه.
غرفههای زیادی تولیداتشان تنها برای کودکان و نوجوانان است. همه چیز میفروشند؛ لیوان، عروسک، شمع، کیف و... .غرفهای که انجیل را با شکلها، قطعها و نوشتههای متفاوت برای کودکان و نوجوانان آماده کرده، به نظرم کاملاً استثنایی است.
یک ناشر از رژیم صهیونیستی در غرفهی کوچکش نشسته روی صندلی و رهگذران بیتفاوت را زیر نظر دارد. از توی قفسههای تقریبا خالیاش، کتابی را با قطع بزرگ که نمادهای تصویری اسلام و یهود را مقایسه کرده است، بر میدارم و تورق میکنم. بلند میشود و در تمام مدتی که کتاب را ورق میزنم، میایستد. مراقبم که کار احمقانهای نکند؛ به خاطر آنهاست که ورود افراد را بررسی میکردند. وقتی کتاب را توی قفسه میگذارم و میخواهم بیرون بیایم، عمق وحشت را ته مردمک چشمانش میبینم. فکر میکنم چقدر ترسیده و در این دقایق چند مرتبه مرده و زنده شده است.
بعضی کتابها بیشتر از خود غرفه جذاب هستند و نگاهم را میدزدند؛ مثل کتاب آموزش آشپزی عراقی در غرفهی ناشر آمریکایی. لابد مخاطبان این کتاب میخواستهاند ببینند مردم کشوری که توسط نیروهای نظامی و قدرت سیاسی کشورشان اشغال شده، چه ذائقهای دارند.
در غرفهی موسسه NATIONALGEOGERAPHY بروشوری میدهند که کتابهای چاپ شده و در دست انتشارش را معرفی میکند. جالب است که برنامهی چاپ کتابها را با تفکیک در هر ماه اعلام کردهاست.
در انتهای سالن شماره 8 به ساعتم نگاه میکنم. دیروقت است باید برگردم. امشب باید وسایلمان را جمع کنیم که پرواز کنیم سمت ایران.
همشهری داستان